Welcome to ESHAAREH weblog

دلایل من برای نبودن و ننوشتن

نوامبر 15, 2009 ESHAAREH 20 دیدگاه

گاهی چیزی که خرد و یا له شده رو میشه دوباره به نوعی به هم پیوند داد و از نو ساخت و استفاده کرد ولی چیزی که نابود شده دیگه قابل استفاده نیست و این حکایت زندگی منه. در زیر به دلایلی اشاره خواهم کرد که منو به نابودی کشونده و هیچ رمقی برای ادامه ی راه برای من باقی نگذاشتن:

1)      دعوا های هر روزه پدر و مادر و عدم سازگاری اونها پس از حدود 50 سال زندگی مشترک.

2)      نگاه کردن داداش به ماها مثل یک برده. فکر میکنه همه ی ما ناقص العقل هستیم و اون تنها کسی هست که توی این خانواده عقل داره ولی اشتباهات فاحشی که در طی این سالیان زندگی از ایشان دیدم، برعکس اینو ثابت کرده به اضافه ی دخالت های نابجای ایشان در خصوصی ترین مسایل زندگی ماها.

3)      جدیدا داداش پا رو  توی یک کفش کرده که میخواد از ما جدا شه یعنی به نوعی ما رو از خونه بندازه بیرون و به من، مادر، خواهر و پدر پولی بده بریم خونه بگیریم و خودش بشینه توی خونه ای که پدر و مادر از روی خریت به اسم ایشان کردن.

4)      عدم ثبات در زندگی خودم. به نظر شما 5 سال صبر کردن برای رسیدن به یک نفر که بخوای با اون و در کنارش زندگی کنی کمه؟ 5 سال تمام لحظه های زندگی رو تلف کردم تا بهش برسم ولی چه نتیجه ای گرفتم؟ هر روز بدتر از دیروز شد. امروز به خودم وعده دادم که فردا میرسم، فردا بهتر خواهد بود ولی چه سود که فردای من بدتر از دیروز بود. اینقدر گریه کردم و زانوی غم به بغل گرفتم که دیگه حالم از خودم بهم میخوره. آخه وقتی که سن میره بالا دیگه حال و حوصله ای برای هیچی نمیمونه و من در سنی هستم که دیگه تنهایی رو نمیشه تحمل کرد. این دوره و زمونه هم که همه دنبال قیافه و ک…ن ردیف هستن ولی من هیچی ندارم. نه قیافه و نه اون چیزی که کسی مایل باشه به خاطر ارضـ ـای خودش دور و بر من بیاد. به قول یکی از دوستان: هنگامی که سطح هـ ـورمـ ـون های بدنت سر به فلک بکشن و جایی و کسی رو نداشته باشی که خودت رو تخلیه کنی میفهمی دنیا دست کی هست. تنها نیاز

جـ ـنـ ـسـ ـی نیست بلکه حس محبت و عـ ـشـ ـق ورزیدن و خیلی چیزهای دیگه هست که        با این حس آمیخته شده و زندگی رو برای تو غیر قابل تحمل میکنن. کاش نیاز من فقط

جـ ـنـ ـسـ ـی بود.

5)      اینجا شهر کوچیکی هست. همه همدیگه رو کم و بیش شناخته و یا دست کم از طریق نت همدیگه رو ملاقات کردن. نشد و نمیشه اینجا کسی رو پیدا کنم.شما به من بگید کجا میتونم کسی رو که میخوام پیدا کنم؟ برم توی کوچه و خیابون داد و هوار بکنم ای مردم کمکم کنید من فلان چیز میخوام؟ شما بگید. شاید مخ من تاب برداشته و یا به قولی ریده و چیزی به ذهنش نمیاد. چکار کنم؟ راهی چاهی؟ بشینم توی خونه مثل قدیم ها تا مرد خوشبختی های من سوار بر اسب سفید بیاد و منو به ترکش گذاشته و ببره ؟ ! اینقدر هم توی روم و نت رفتم که دیگه حالم از هر چی نت ه بهم میخوره. یه مشت بچه کـ ـونـ ـی و منحرف کثیف اونجا نشستن و آبروی من و شما رو هم بردن. یارو میبینی زن و یا دختر پیدا نمیکنه میاد توی روم پیام میده. پس از مدتی به گوشش میخوره که چیزی به نام گـ ـی با پوزیشن تی هست میاد خودش رو جای من و شما جا میزنه و به هر بدبختی که توی روم ( از روی خریت یا سادگی ) پیام میده پیشنهاد سـ ـکـ ـس میده. مینویسه: کـ ـون میدی؟ این رو همه ی ما حتی برای یک بار هم که شده تجربه کردیم و حقیقت محض هست.

6)      دست کم چهار سال بودم، نوشتم، بیانیه صادر کردم، حمایت کردم، اعلام انزجار کردم. چی نصیب من شد؟ هیچ. انتظاری ندارم که از این وبلاگ و جای دیگه ای، چیزی نصیب من بشه. منظور نتیجه ی کار هست که هیچ سودی واسه من نداشته و نخواهد داشت. توی این کامپیوتر هم هر چی دلتنگی داشتم نوشتم ولی هیچ پاسخی از اون نشنیدم. مثل یک تکه سنگ اینجا نشسته و فقط بر و بر منو نگاه میکنه. اینقدر بدبختی دارم که دیگه رمقی باقی نگذاشته واسه ادامه ی راه. غصه ی کی رو بخورم؟ پدر؟ مادر؟ خواهر؟ آزار و اذیت های داداش؟ و یا غصه ی خودم؟

و اینطور بود که من نابود شدم و از همین جا رسما اعلام میکنم:

من ” حامد ” نویسنده ی وبلاگ های ” اشاره ” در هر سیستم وبلاگ نویسی ( بلاگفا، بلاگ اسپات، وردپرس و … ) دیگر در هیچ جایی نخواهم نوشت و برای همیشه با وبلاگ نویسی خداحافظی خواهم کرد.

شما خوش باشید. به پایان آمد این دفتر و هیچ حکایت دیگری در راه نیست و هیچ برگشتی هم در کار نیست.

13880824

Categories: دلتنگی های دل من برچسب‌ها

به پایان آمدیم

نوامبر 14, 2009 ESHAAREH 6 دیدگاه

دوستان و عزیزان همراه همیشگی من:

رسما و در همین وبلاگ اعلام میکنم که تا اطلاع ثانوی هیچ نوشته ی دیگری در این وبلاگ قرار داده نشده و اینجا رو آپدیت نمیکنم.

بدرود.

13880823

گرامي باد ياد احسان فتاحيان

نوامبر 11, 2009 ESHAAREH 6 دیدگاه

زندان سنندج امروز صحنه يك واقعه سياسي مهم بود. در يكطرف جلادان و تيم قاتلين و كوماندوهاي اعدام صف كشيده اند و در طرف ديگر يك انسان آزاده و آزاديخواه٬ يك فعال سياسي ٬ يك معترض و مبارز عليه حكومت جنايتكار اسلامي٬ احسان فتاحيان .
همه درها و پنجره ها را بسته اند٬ تا صداي اعتراض هزاران و ميليونها نفر به اين سبعيت و وحشيگري به گوش كسي و بويژه به گوش احسان نرسد. به احسان حتي اجازه نميدهند٬ آخرين بار والدين و خانواده اش را ملاقات كند. جلادان از مردم ميترسند. رهبرشان لاريجاني٬ نامه سربسته به والدين احسان ميدهد و در آن حكم اعدام را امضا ميكند و همين را نيز جرات نميكند ٬ به كسي بگويد. و تانك و نيروهاي مسلح اشان را در مقابل در زندان آورده و با دستپاچگي و دروغپراكني٬ سعي ميكنند مردم معترض و منزجر و خشمگين را آرام كنند.
رئيس زندانشان٬ به دروغ به يك رسانه اعلام ميكند كه اعدامي در كار نيست و در خفا ٬ احسان را به ميدان اعدام ميبرند.
اينجا زانوي جلادان است كه ميلرزد و احسان با قامتي افراشته وارد اين ميدان ميشود و آخرين حرفش اينست كه اجازه نميدهد دستهاي كثيف جلادان او را لمس كند و اجازه نميدهد كه چهارپايه را جلادان از زير پايش بكشند. او خود را از بالاي چهارپايه رها ميكند و با مرگش سند محكوميت حكومتي را صادر ميكند كه جنايتكارو درنده و وحشي است. او با اين كار خود نمايندگي نفرت ميليوني مردم را ميكند كه از اين دولت و از جلادان و دست اندركاران اين حكومت نفرت دارند.
احسان در اين صحنه٬ با شجاعت و قهرمانانه نمايندگي ميليونها مردمي را ميكند كه عليه اين حكومت به ميدان آمده وفرياد زده اند : توپ و تانك و مسلسل و بسيجي و اعدام و جنايت ديگراثر ندارد. . بايد بساط كثيف اتان را جمع كنيد و برويد.
در زندان سنندج امروز ياران احسان مراسمي به ياد او و در گراميداشت او برپا كردند.
كميته بين المللي عليه اعدام ٬ به همه كسانيكه براي نجات جان احسان تلاش كردند٬ درود ميفرستد و از همگان دعوت ميكند با برپايي مراسم و ميتينگ و تظاهرات ياد احسان فتاحيان را گرامي بدارند.
در همه جا در ايران و در دنيا با برپايي مراسم و ميتينگ ٬ ياد احسان فتاحيان را گرامي ميداريم.

زنده باد ياد عزيز احسان فتاحيان
سرنگون باد حكومت جنايتكار اسلامي

كميته بين المللي عليه اعـ ـدام

۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

Categories: جنایات رژیم

مگر

نوامبر 10, 2009 ESHAAREH 2 دیدگاه

توبه نمیکند اثر مرگ مگر اثر کند.

یک توضیح

نوامبر 7, 2009 ESHAAREH 8 دیدگاه

توی چند روز گذشته و همزمان با نوشتن دو پست در مورد یک دوست کم و بیش قدیمی، برای بسیاری از دوستان این شبهه به وجود اومد که من دوسـ ـت پسر جدید اختیار کردم و به همین مناسبت دوستان فرستادن پیغام های تبریک و شاد باش رو آغاز کردن.

نوشته بودم که من و اون در مرحله ی صحبت هستیم و هنوز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و توضیح دادم که دارم در این مورد فکر میکنم ولی ننوشتم که اون به زندگی من وارد شده.

حقیقتش من و اون از نظر فکری و اعتقادی زمین تا آسمان با هم فرق داریم و همین باعث شد حتی برای یک دوستی ساده با مشکل مواجه بشیم چه برسه به چیزهای دیگه. به قول خودش: دین و مذهب و … با خون من عجین شده و هرگز نمیتونم از اون دست بکشم.

دوستان آگاهی دارن که من چند سال پیش دین و ملحقات اون رو به زباله دانی تاریخ سپردم و هرگز به هیچ عنوان هم قصد بازگشت به اون رو ندارم.

متاسفانه این آقا هم توی عقیده خودش پافشاری میکرد و حتی به قول خودش قصد داشت منو مسلمان بکنه! و میگفت: من باید تو رو به دین اسلام وارد کنم!

بهش گفتم: همچنانکه تو برای موندن توی دین هزار و یک دلیل داری منم برای خارج بودن از اون هزار و یک دلیل دارم پس لطف کن دیگه در این مورد هرگز با من حرفی نزن. متاسفانه گوشش بدهکار نبود و هر وقت همدیگه رو میدیدم 95 درصد صحبت های اون دین و مذهب و شیعه و امام و پیغمبر بود هرچند که پسر خیلی خوب و با محبت و با مرامی بود.

روز آخر دیدار من و اون، یه کلیپی رو به من نشون داد که چطور آقای قرائتی در بین علمای سـنـی کشور پاکستان در عرض کمتر از یک دقیقه ثابت میکنه که شیعه بر حق هست!!! داشت حالم بهم میخورد و توجه نمیکردم و همین تو ذوقی بسیار بزرگی برای اون بود.

گفت: اصلا به حرف های من توجه نمیکنی. گفتم: به شما قبلا گفتم که دوست ندارم در این مورد چیزی بشنوم.

دلیل دوم برای مچ نشدن من و اون این بود که: از نظر Position جـ ـنـ ـسـ ـی هم هیچ همخوانی نداشتیم ولی ایشان توقع داشتند من از خیلی چیزها به خاطر اون گذشت کنم! ولی باز هم متاسفانه مقدور نبود.

این بود که دیروز SMS داد و خودش علنا اعلام کرد که: ادامه این دوستی هیچ سودی برای من و تو نداره چون افکار و عقاید ما با هم هیچ همخوانی نداشته و من هرگز نمیتونم در رابطه خودمون هم کاری بکنم چون به این فکر میکنم که باید فردا پس فردا در محضر خدا پاسخ گو باشم!

خوشحالم به حدی رسیدم که دیگه هرگز از روی احساس تصمیم گیری نکنم و به قولی ” خرد ” رو سرمایه راهم کردم و دیگه به حرف دلم گوش نمیدم چون خیلی وقت ها همین دل آدم رو به ناکجا آباد راهنمایی میکنه. اگر احساسی عمل بکنم جریان میشه مثل همون سال قبل که نخستین عـشـق توی زندگیم بود ولی چون احساسی عمل کردم، کم مونده بود سر از اون دنیا در بیارم.

در پایان هم از دوستانی که لطف کرده و پیغام داده بودند سپاسگذاری میکنم.

+++++++

چند روزی هست که رژیم خدایی، الهی، اسلامی، امام زمانی ایران گند زده به یاهو مـسـنجر و نمیشه On شد و با دوستان در تماس بود. من هم که بیشتر وقت پای نت هستم واقعا حال و حوصلم سر رفته.

13880816

دوستت دارم

نوامبر 2, 2009 ESHAAREH 4 دیدگاه

یک صندلی خالی کنار رویاهایم از آن توست

بنشینی یا بروی دوستت دارم

این عکس کار خودم هست که امروز گرفتم.

چرا؟

اکتبر 28, 2009 ESHAAREH 11 دیدگاه

زمین های بسیار زیادی روی کره ی زمین هست که هنوز بایر هستند و هیچ کشتی توی اونها نمیشه ولی چرا هنوز این همه گرسنه داریم؟ در صورتی که میشه اونها رو کشت کرد و مردم رو سیر کرد.

این همه آب روی کره ی زمین طوری که حتی سال ها بعد با آب شدن یخ ها، زمین های زیادی به زیر آب خواهند رفت ولی این همه کمبود آب هست و تشنه داریم.

و در آخر اینکه: این همه آدم توی دنیا هست ولی باز هم خیلی آدم ها هستند که تنهای تنها بوده و کسی رو ندارن؟؟؟

13880806

خیس

اکتبر 26, 2009 ESHAAREH 2 دیدگاه

بهش زنگ زدم و واسه همون روز عصر قرار گذاشتم همون جای همیشگی.

بارون میومد ولی نه شدید. ولی تا به نزدیکی های میدان … رسیدم، شدت گرفت اونم چه بارونی. سر قرار منتظر موندم تا اومد. بدون چتر و باز هم با یک بارونی نازک. راه افتادیم و رفتیم. بارون به شدت میبارید و وضع هوا خیلی بد شده بود. آب همه جا رو گرفته بود. بهش پیشنهاد دادم زیر سایه بان مغازه ای که بسته بود بایستیم و حرف بزنیم ولی موافق نبود و به ناچار راه افتادیم. آخرش جایی رو پیدا کردیم که آب کمی داشت و میشد از اونجا رد شد و رفت سمت دیگه خیابون. ولی همونجا هم آب به اندازه ای بود که کفش هر دو ما پر از آب بشه. چتر رو روی سر هر دومون گرفتم. گفت: دیشب مگه نگفتی میخوام دستم رو دور بازوت حلقه کنم، بیا. و دستش رو بالا برد و منم دستم رو دور بازوی اون حلقه کردم و سفت اونو چسبیدم.

چند دقیقه ای راه رفتیم و رفتیم داخل پارک طاق بستان. تقریبا کسی نبود، خلوت. این بار دست منو توی دستش گرفت و با فشار دست میخواست گرمای تنش رو به من منتقل بکنه و هی با انگشت های دستش دست منو نوازش میکرد. منم کمی فشار دستم رو به دست های اون بیشتر کردم.

آروم راه میرفتیم و حرف میزدیم.

روی یه صندلی به حالت چمباتمه نشستیم و دستش رو دور گردنم انداخت و منو به خودش فشار داد. احساس خوبی داشتم، توی اون سرما، گرمای تن کسی منو گرم میکرد. راه افتادیم و رفتیم نزدیکی های محله اونها و در بانک مسکن که خشک بود نشستیم. هنوز بارون میبارید و اونجا جای خیلی خوبی بود. دستش رو دور کمر من انداخت و باز هم منو به خودش فشار داد. منم با کف دست ته ریش اونو نوازش میکردم.

گفتم: دوست دارم لبهای نازت رو میک بزنم. خندید و گفت: اینجا که نمیشه لـ ـب گرفت و جایی روی گونه هاش رو نشون داد و گفت فعلا اینجا رو بـ ـوس کن. منم بـ ـوسـ ـه ای روی اون گذاشتم. چند دقیقه ای نگذشته بود که این بار جایی نزدیک به لبش رو نشون داد و گفت اینجا رو بـ ـوس کن. خواستم این کار رو بکنم ولی گفت بگذار این دو تا پسری که دارن رد میشن بگذرن بعد. اونها که رد شدن گفت بیا.

منم این بار با احتیاط گوشه لـ ـب اونو بـ ـوسـ ـیـ ـدم. لبخندی زد. دست هاش رو توی دستم فشار دادم و لبخندی از روی عـ ـشـ ـق بهش زدم.

روم باز شده بود. همین که زیپ بارونی رو باز کرد دست بردم و گوشه یخه اونو پایین کشیدم و سینه اونو نگاه کردم. پوشیده بود از موهایی که حالتی مخملی به اون داده بود. گفت: اگه دوست نداری تا همش رو بزنم.

با کف دست آروم یکی زدم زیر گوشش و با حالتی شبیه جیغ گفتم: نه.

گفت: یعنی نزنم؟

گفتم: نه من دوست دارم و اونم موافقت کرد.

بارون بند اومده بود. چون اون لباس مناسب نپوشیده بود از سرما داشت به خودش میلرزید و اینو از تکان های ناگهانی پا و بدنش میشد فهمید. گفتم بلند شو بریم و اون هم موافقت کرد. موقع خداحافظی باز هم سه مـ ـاچ روی گونه های من گذاشت و خداحافظی کرد و رفت.

خوشحال و با انرژی ای صد چندان راهی خونه شدم.

هنوز تصمیمی نگرفتم در مورد بودن با اون. در واقع خیلی میترسم. هنوز یاد اون از ذهنم خارج نشده. میترسم، خیلی میترسم که دوباره بلایی که دفعه قبل سرم اومد دوباره تکرار بشه و همین تصمیم گیری رو واسه من دشوار کرده.

فعلا باید فکر کنم.

فکر و فکر و فکر.

13880804

SMS بازی

اکتبر 23, 2009 ESHAAREH 7 دیدگاه

خیلی اونو اذیت کردم. چند ماهی هست که هی با SMS با هم ارتباط داریم و دو بار هم دیدمش.

یادمه اون روز سرد با کتاب هایی که  دستش بود ایستگاه اتوبوس منتظر من بود ولی روش نمیشد بیاد جلو و چیزی بگه. چهره ای معصوم و بسیار زیبا با لبخندی و عینک دودی که به چشمش زده بود.

زیر چشم بهش نگاه میکردم و اونو برانداز میکردم. اون روز دیدار ما به همین ختم شد تا اینکه چند روز بعد SMS داد که کار داره باید تا جایی بره ولی میتونه منو ببینه.

راه افتادم و رفتم و همون جایی که با هم قرار گذاشته بودیم دیدمش. این بار از نزدیک.

با هم تا دفتر شورای نگهبان رفتیم تا اون کارهای خودش رو انجام بده. بعدش هم کمی با هم پیاده روی کردیم و در آخر از هم جدا شدیم.

دیگه از اون روز به بعد تنها راه ارتباطی من با اون همین SMS بود و بس. حالا که به اون روزها نگاه میکنم، از خودم خجالت میکشم. چقدر با سر اونو دووندم ولی اون هیچی نگفت و هر چه گفتم عمل کرد.

راستش با آدم هایی رفت و آمد داره که برای هر کسی مثل ماها ( اونم یکی از ماها هست ) شاید خطرناک باشن، منظورم بسیجی ها و سپاهی ها و … هست. خودش هم از اون کله گنده ها در این کار هستش. خوب من خیلی ترسیدم و به خاطر همین ترس هیچ اطلاعاتی از خودم، کارم و هر چیز دیگه ای به اون ندادم و خیلی محتاط رفتار کردم.

گاهی اوقات بهش توپیدم و خیلی وقت ها سرد برخورد کردم. اگر توی یه SMS سه سوال میپرسید من تنها پاسخ یکی از اونها رو میدادم اونم با لحنی کاملا محکم و جدی و زمخت.

دیروز SMS داد: کی و کجا ببینمت؟

نوشتم: فردا که خونه خواهرم مهمون هستیم مگه عصر، منتظر باش خودم بهت SMS میدم.

امروز عصر بود بهش SMS دادم. گفت: ساعت 4:30 سه راه …

دامادمون میخواست بره همون جایی که من میخواستم برم تا خرید کنه، منم با اون رفتم و منتظر موندم تا بیاد.

هوا خیلی سرد بود. داشتم به خودم میلرزدیم و دست هام یخ کرده بودن. ده دقیقه ای دیر کرد تا اومد.

از دور که دیدمش، اول نشناختم ولی جلو که اومد شناختمش. خیلی لاغر شده بود! که بعد دلیل اونو به من گفت که آنفلوآنزا گرفته بوده و حالا خوب شده.

آروم با کف دست ضربه ای به صورتش زدم و گفتم: خیلی ناز شدی اونم خندید و تشکر کرد.

دستم رو دور بازوی اون انداختم و راه افتادیم. بدنش خیلی داغ بود و گرمای تن اونو میشد بخوبی حس کرد.

گفتم: دست های من یخ کرده ( شده بودن یه تیکه یخ ) اونم دست های منو توی دستش گذاشت و توی جیب بارونی ش کرد. احساس خیلی خوبی داشتم. پس از مدت ها گرمای تن کسی رو حس میکردم که احساسش مثل خودم بود. گرمای دست های اون یخ های دست منو در چند ثانیه آب کرد.

با هم راه میرفتیم و حرف میزدیم.

هر لحظه سعی میکردم تماس دست های خودم با دست های داغ اونو بیشتر کنم، اون هم که فهمیده بود هیچ مخالفتی نمیکرد و با من همراه شده بود.

بیشتر اون حرف میزد و من گوش بودم، به قولی داشت علت کارهای خودش رو میگفت که چرا زیاد با بسیجی ها و سپاهی ها و … رفت و آمد داره که قانع کننده بود ( بماند علت اون ).

به من قول داد که در دیدارهای بعدی اطلاعات بیشتری از خودش بده.

ولی من زیاد از خودم نگفتم و تنها به گفتن مختصر چیزهایی بسنده کردم.

علت سرد بودن من در پاسخ دادن به SMS های خودش رو از من پرسید. گفتم: خوب تو زیاد با بسیجی ها و … سر رو کار داری، ترسیدم از اینها باشی که با کسی دوست میشن و بعد اونو لو میدن.

خندید و گفت درسته که زیاد با اینطور آدم ها و این قشر رفت و آمد داره ولی این دلیلی نیست که اونها رو قبول داشته باشه و به قول خودش اگر بتونی یک مو از این رژیم بکنی خودش غنیمت هست.

در حرف ها و صحبت هایی که داشتیم کم و بیش به این نتیجه رسیدم که هنوز در قبول اینکه یک

گـ ـی هست کمی مشکل داره و به نظر من این به خاطر جوی هست که در اون قرار داره، جوی مذهبی و خشک و همین باعث شده کمی با خودش مشکل داشته باشه.

از من درخواست کرد با اون همراه بشم و تنهاش نگذارم و به قولی با هم باشیم.

صداقت عجیبی در رفتار و حرف های اون میبینم و حس میکنم آدمی هست که مثل بقیه نیست. یعنی چطور بگم، آدمی هست تک پر که تنها دوست داره با یک نفر باشه و طرفش هم تنها مال اون باشه.

من خیلی توی روم شهرمون پرسه میزنم ولی هرگز ID اون رو جایی ندیدم و یا کسی رو ندیدم که مثل اون باشه و توی روم بشه پیداش کرد. آخه میدونید چیه، جامعه گـ ـی شهر ما خیلی کوچیک هست و با چند تا سوال ساده و پیچوندن طرف میشه فهمید اون کی هست، یک آدم جدید یا کسی که قدیمی هست و تنها با ID جدید اومده.

خیلی هم رفتار و گفتار موقرانه ای داره و خیلی هم شوخ هست. امروز که با هم راه میرفتیم چند تا ترانه واسه من خوند.

دم در خونه خیلی تعارف کرد که خونشون برم ولی نرفتم. میگفت بیا خواهر زاده منو ببین که تنها سه ماه داره که چقدر نازه. گفتم وقت زیاده بعد مزاحم میشم.

تا سر خیابون منو همراهی کرد، سه ماچ روی گونه های من گذاشت و با دست های گرمش دست های منو فشرد و سوار دوچرخه شد و رفت.

هی SMS میده و قربون صدقه من میره. تا چندی دیگه مدرک مهندسی کامپیوتر رو میگیره.

و من از ابتدای شب تا حالا هی فکر میکنم…

13880801<>20091023

من هستم تا زنده هستم

اکتبر 6, 2009 ESHAAREH 5 دیدگاه

سلام دوستان من هستم تا زنده هستم.هرچند نمیتونم نت بیام ولی‌ همیشه خواهم بود.