گاهی چیزی که خرد و یا له شده رو میشه دوباره به نوعی به هم پیوند داد و از نو ساخت و استفاده کرد ولی چیزی که نابود شده دیگه قابل استفاده نیست و این حکایت زندگی منه. در زیر به دلایلی اشاره خواهم کرد که منو به نابودی کشونده و هیچ رمقی برای ادامه ی راه برای من باقی نگذاشتن:
1) دعوا های هر روزه پدر و مادر و عدم سازگاری اونها پس از حدود 50 سال زندگی مشترک.
2) نگاه کردن داداش به ماها مثل یک برده. فکر میکنه همه ی ما ناقص العقل هستیم و اون تنها کسی هست که توی این خانواده عقل داره ولی اشتباهات فاحشی که در طی این سالیان زندگی از ایشان دیدم، برعکس اینو ثابت کرده به اضافه ی دخالت های نابجای ایشان در خصوصی ترین مسایل زندگی ماها.
3) جدیدا داداش پا رو توی یک کفش کرده که میخواد از ما جدا شه یعنی به نوعی ما رو از خونه بندازه بیرون و به من، مادر، خواهر و پدر پولی بده بریم خونه بگیریم و خودش بشینه توی خونه ای که پدر و مادر از روی خریت به اسم ایشان کردن.
4) عدم ثبات در زندگی خودم. به نظر شما 5 سال صبر کردن برای رسیدن به یک نفر که بخوای با اون و در کنارش زندگی کنی کمه؟ 5 سال تمام لحظه های زندگی رو تلف کردم تا بهش برسم ولی چه نتیجه ای گرفتم؟ هر روز بدتر از دیروز شد. امروز به خودم وعده دادم که فردا میرسم، فردا بهتر خواهد بود ولی چه سود که فردای من بدتر از دیروز بود. اینقدر گریه کردم و زانوی غم به بغل گرفتم که دیگه حالم از خودم بهم میخوره. آخه وقتی که سن میره بالا دیگه حال و حوصله ای برای هیچی نمیمونه و من در سنی هستم که دیگه تنهایی رو نمیشه تحمل کرد. این دوره و زمونه هم که همه دنبال قیافه و ک…ن ردیف هستن ولی من هیچی ندارم. نه قیافه و نه اون چیزی که کسی مایل باشه به خاطر ارضـ ـای خودش دور و بر من بیاد. به قول یکی از دوستان: هنگامی که سطح هـ ـورمـ ـون های بدنت سر به فلک بکشن و جایی و کسی رو نداشته باشی که خودت رو تخلیه کنی میفهمی دنیا دست کی هست. تنها نیاز
جـ ـنـ ـسـ ـی نیست بلکه حس محبت و عـ ـشـ ـق ورزیدن و خیلی چیزهای دیگه هست که با این حس آمیخته شده و زندگی رو برای تو غیر قابل تحمل میکنن. کاش نیاز من فقط
جـ ـنـ ـسـ ـی بود.
5) اینجا شهر کوچیکی هست. همه همدیگه رو کم و بیش شناخته و یا دست کم از طریق نت همدیگه رو ملاقات کردن. نشد و نمیشه اینجا کسی رو پیدا کنم.شما به من بگید کجا میتونم کسی رو که میخوام پیدا کنم؟ برم توی کوچه و خیابون داد و هوار بکنم ای مردم کمکم کنید من فلان چیز میخوام؟ شما بگید. شاید مخ من تاب برداشته و یا به قولی ریده و چیزی به ذهنش نمیاد. چکار کنم؟ راهی چاهی؟ بشینم توی خونه مثل قدیم ها تا مرد خوشبختی های من سوار بر اسب سفید بیاد و منو به ترکش گذاشته و ببره ؟ ! اینقدر هم توی روم و نت رفتم که دیگه حالم از هر چی نت ه بهم میخوره. یه مشت بچه کـ ـونـ ـی و منحرف کثیف اونجا نشستن و آبروی من و شما رو هم بردن. یارو میبینی زن و یا دختر پیدا نمیکنه میاد توی روم پیام میده. پس از مدتی به گوشش میخوره که چیزی به نام گـ ـی با پوزیشن تی هست میاد خودش رو جای من و شما جا میزنه و به هر بدبختی که توی روم ( از روی خریت یا سادگی ) پیام میده پیشنهاد سـ ـکـ ـس میده. مینویسه: کـ ـون میدی؟ این رو همه ی ما حتی برای یک بار هم که شده تجربه کردیم و حقیقت محض هست.
6) دست کم چهار سال بودم، نوشتم، بیانیه صادر کردم، حمایت کردم، اعلام انزجار کردم. چی نصیب من شد؟ هیچ. انتظاری ندارم که از این وبلاگ و جای دیگه ای، چیزی نصیب من بشه. منظور نتیجه ی کار هست که هیچ سودی واسه من نداشته و نخواهد داشت. توی این کامپیوتر هم هر چی دلتنگی داشتم نوشتم ولی هیچ پاسخی از اون نشنیدم. مثل یک تکه سنگ اینجا نشسته و فقط بر و بر منو نگاه میکنه. اینقدر بدبختی دارم که دیگه رمقی باقی نگذاشته واسه ادامه ی راه. غصه ی کی رو بخورم؟ پدر؟ مادر؟ خواهر؟ آزار و اذیت های داداش؟ و یا غصه ی خودم؟
و اینطور بود که من نابود شدم و از همین جا رسما اعلام میکنم:
من » حامد » نویسنده ی وبلاگ های » اشاره » در هر سیستم وبلاگ نویسی ( بلاگفا، بلاگ اسپات، وردپرس و … ) دیگر در هیچ جایی نخواهم نوشت و برای همیشه با وبلاگ نویسی خداحافظی خواهم کرد.
شما خوش باشید. به پایان آمد این دفتر و هیچ حکایت دیگری در راه نیست و هیچ برگشتی هم در کار نیست.
13880824


رسول گفت
سلام حامد …
قبول دارم پنج سال زیاده … من هم مثل تو زیاد به این در و اون در زدم نه پنج سال اما کم هم نبوده … بگذریم.
ننوشتن بهت کمک میکنه؟ آرومترت می کنه؟ بهت شادی میده؟
ننوشتن خوش ترت می کنه؟ یا نوشتن؟
بودن اینجا برات واقعا عذاب آوره؟ یا عذاب زندگیت رو بیشتر می کنه؟
اگر به اینکه اینجا هیچ فایده نداره فکر میکنی شاید بهتر از این باشه که ضرر برات داشته باشه یا اینکه …
صلاح مملکت خویش خسروان دانند … اما به نظرم ماندن با همه سختی بهتر از نبودن با همه سختی هاست.
mehrdad گفت
اگه جای من بودی چی میگفتی 6 سال پدر مادر طلاق گرفتن منم جدا خونه خالهم مستاجرام .تو زندگی همیشه اس اوردم کسانی اومدنو زودی رفتن و درسته مشکلاته زیادی داشتم چند بار خودکشی و نتیجه هیچ
با رفتنت هیچی حل نمیشه امیدوارم نظرت برگرده.
ماني آذري گفت
ESHAAREH: دلایل من برای نبودن و ننوشتن « پسر گفت
[...] ESHAAREH: دلایل من برای نبودن و ننوشتن لینک به منبع [...]
khanghah گفت
ای بابا حامد حالا همه چی رو که دارن ازت می گیرن خودتم همین یه چیز که توی دنیا داری ،یه گوشه که توش حرفتو بزنی،یه عده که بیان بخوننت…خودتم از خودت دریغ می کنی؟پس فرق تو با داداشت چی می شه؟
من که خیلی خوشم و بهم داره خیلی خوش می گذره هیچچی…بقیه هم که همه چیزشون به راهه اونام هیچچی…خودت چی که داری به خودت ظلم می کنی؟
ول کن داداش من
این فکرارو بریز دور…آدم عوضی همه جا هست.تو که نباید حالا که دیگران می زنن تو سرت…بسیج می زنه…زندانبان می کنه…داداش می اندازه بیرون…تو هم خودت رو بندازی بیرون؟خود زنی بکنی؟
خوبه ولله
hamlet گفت
حامد تو اولین کسی هستی که تشویقم کردی بنویسم وقتی تازه شروع کرده بودم. یعنی هر چی گفتی دروغ بود… هر چی که از آرامش و مقاومت و بودن و…… گفتی؟!
خب حالا یعنی منم فکر کنم یکی دو سال دیگه به جای الان تو میرسم؟.. همین حرفهای تو رو میزنم؟…… خب بیخود دارم خودمو خسته میکنم وقتی آخرش این ه.
آخه چطور دلت میاد ما رو بذاری بری و بیخیال بشی؟.. اصلا مگه تو درمورد بلاگرهای دیگه چی فکر میکنی….. یعنی ما.. خودم.. مشکلی نداریم… خودت که میدونی من با چه مشکل غولی طرفم.. ولی اینجا بودن بهم روحیه میده.. درمورد تو هم همینطوره.. میدونم. باور کن بیشترمون فقط بخاطر احساس نزدیکی که هست اینجاییم.. بخاطر اینکه بتونیم مشکلات زندگی رو راحتتر تحمل کنیم.
فکر کن حامد.. این راهش نیست.
مهدی گفت
حامد گلم – فک کنم اگه بتونی هجرت کن.اگه بتونی و صلاح بدونی.
ESHAAREH گفت
به کجا هجرت کنم؟ هر جا برم همین آش ه و همین کاسه. چه فرقی داره اینجا، تهران، مشهد … ؟
همم؟
مسعود گفت
درود
ببین حامد دعوای زن و شوهر تو اکثر خونواده ها هست. زن و شوهرهای قدیمی خیلی بیشتر دعوا میکنن. میدونی چرا؟ چون بیشترشون با عشق ازدواج نکردن بلکه با انتخاب پدر و مادرشون بوده.
در مورد برادرت راستش نمیدونم چی بگم. اگه اینطور باشه که تو نوشتی در واقع به گونه ای داره از اختلافات پدر و مادرت بر علیه شماها سو استفاده میکنه.
اگه واقعا کسی رو دوست داشته باشی پنج سال که سهله ده سال هم صبر میکنی ولی باید بدونی آیا اونم دوستت داره یا ول معطلی.
نوشتن به انسان آرامش میده و باعث تخلیه روانی میشه. هیچوقت کنارش نذار. حتی اگه تو نت نمی نویسی یک دفترچه خاطرات داشته باش و بنویس.
بدرود. پاینده ایران
عليرضا گفت
بيا بزن تو گوشمان خو نمينويسي ننويس !
ديگه چرا دعوا داري ؟؟
ولي هيچوقت تمام پلهاي پشت سرت رو خراب نكن !هر 6 تا بندي رو كه گفتي اكثر ما به نوعي تجربه شون كرديم !
ديگه به هر حال ! تو هم برو مثل سينا ! خدا به همراهتان !!!
آرزو(گمشده) گفت
به خودت اعتماد کن. چیزی رو که داری بردار و با همون ادامه بده.اگر هم نداری از خدا بخواه تا بهت بده. در نبرد بین روزهای سخت و انسان سخت این انسان سخت است که می ماند.ریشه باش.به آن سویی نرو که باد تو را می کشاند.اگر نپری به آن سویی که دلشان خواست پرتابت می کنند.تصمیمت را در قلبت بگیر.به چیزهای دیگر اهمیت نده. آن بیرون جنگ و دعواست. کافیست درون تو آرام باشد.هر کس مسئول کارهای خودش است. تو هم مسئول کارهای خودتی.همیشه برای خودت دلیل داشته باش. بی دلیل و بی هدف زندگی نکن.خودت را به انظباط درونی مقید کن.ببین چقدر آرام می شوی!لازم نیست به دنبال چیزی بروی. همه چیز به سوی تو کشیده می شود. لازم نیست فکر انتخاب را بکنی.اینبار تو انتخاب می شوی.هیچ فکر کرده ای؟ صبر داشته باش. خودت را بساز.نشانه ها خود به خود ظاهر می شوند.در تمام جدالها انگشت اتهام را به سمت خودت نشانه بگیر و به دنبال مقصر دیگر نگرد.از این فرصت استفاده کن تا به جای متهم کردن دیگران که سودی ندارد درون خودت را کشف کنی.همیشه انگشت اتهام را به سمت خودت نشانه بگیر.زرنگ باش. هر چیزی که مزاحمت است رها کن.فقط به چیزی که می خواهی بشوی فکر کن.اینطوری همه ی اشیاء و اشکال و موجودات و آدم ها در مقابلت تعظیم می کنند.هیچ چیز قدرتمند تر از این نیرو نیست.در زندگی راهی برای خودت باز کن.همان راهی که دوست داری.راه تو دوست تو است.تا به پایان حفظش کن.راه تو به تو می آموزد و به تو محبت می کند.راه های دیگری هم هست.ولی از نیروی تو می کاهد و تو را بی نصیب نگه می دارد.هر چیز که به تو احساس خوبی نمی دهد رها کن.مطمئن باش پشیمان نمی شوی.اگر مال تو باشد دوباره پیدایش می کنی.بعضی چیزها مال تو هست و بعضی چیزها مال تو نیست.چونکه به دردت نمی خورد. به این راه شگفت انگیز ایمان بیاور. امیدوارم بتوانی هر چه زودتر راه حامد را پیدا کنی.و من همین چیزها را می دانستم و برایت نوشتم.امکان ندارد چیزی را دانسته باشم و نخواسته باشم که برایت بنویسم.بگذار راه تو را بنویسد.
ESHAAREH گفت
خیلی متنت قشنگ بود.امیدوارم بتونم اونها رو اجرا کنم.
behrad گفت
دوست گرامی.. با نوشتن مطلبی در خصوص تـ ـرنـ ـسـ ـکـ ـشوالها به دیگران در شناختن و درک آنها کمک کنید تا با هم گامی در جهت مبارزه با ترس و نفرت از تـ ـرنـ ـسـ ـها برداریم.
روز ترنسفوبیا (29 آبان) را بیاد داشته باشیم.
با احترام و سپاس
کسری گفت
همه حرفها و دغدغه هایی که نوشتی درک میکنم و حس میکنم. حرفی ندارم بگم. با دلداریهای آبکی و سطحی کاری درست نمیشه. باید این رو قبول کرد که گی ها خیلی آدمهای بیرحمی هستند و کارهایی رو که خودشون با همدیگه میکنن خیلی بد تر از تبعیضی هست که دیگران در مورد گـ ـی ها قائل میشن. این هم بهت بگم که فقط توی ایران اینطور نیست. همینجا توی آمریکا هم همینطوره و همین بساطه. گـ ـی های آمریکایی, اروپایی, آمریکای جنوبی, عرب و خاور میانه ای, چینی و ژاپنی و هندی و روسی, از همه ملیت و فرهنگ و مذهبی دوستان گـ ـی داشتم و دارم و متاسفانه همه شون همینطورن.
عليرضا گفت
يعني جدي رفتي؟ خيلي بي معرفتي
وبلاگ نویسان علیه اعدام گفت
ما همه وبلاگ نویسان و همه فعالين حقوق بشر و سازمانهاي حقوق بشر را به پیوستن به این کمپين و به اقدام فوری برای توقف مجازات اعدام در ایران به طور کلی و توقف مجازات اعدام محمد رضا علی زمانی, آرش رحمانی پور؛ رضا خادمی, حامد روحي نژاد و ناصرعبدالحسینی به طور اخص فرا میخوانیم . .
شایان گفت
1. من که پدر ندارم که با مامان مستمری بگیرم دعوا کنه اما این مشکل بیشتره. تو بگو نه اما بالاخره وقتی زبونم لال فوت کردند می فهمی.
2. همین اخلاق سگی رو، سگ ما هم داره.
3. دقیقا این مشکل من هم هست. خونه به نام داداش(بهش میگم سگ) که هر روز میخواد مارو بیرون کنه. با این تفاوت که پولی در کار نیست و باید لخت هری بشیم بیرون.
4. من 7ساله که دام میگردم. اما باز هم میگردم. چراشو بیا شخصی بهت بگم.
5. شهر من به جز کوچکی، مذهبی هم هست. اوضاع خراب تر از این حرف هاست.
6. بلاگ نویسی برای من بیشتر حس انتقال تجربه است. فریاد اگر حتی زیر آب، اما فریادی که میگه ما هستیم. تا شاید حقوق از دست رفته رو برگردونیم. وبلاگ رکن بزرگی از شبکه های اجتماعی و جامعه مدنی است. نباید ما جی ها فرصت ها رو از دست بدیم.
ببین حامد جون من تازه شروع کردم به نوشتن. اصلا یه احساس تازه میکنم. انگار همه منو میشنوند. هر روز دوست دارم بیشتر بنویسم. هر روز برا خیلی ها کامنت میزارم تا بازدیدم بیشتر بشه. ببین تو جواب کامنت میدی و بعد از پست قبلیت این پست رو گزاشتی. پس داری ناز میکنی.
بووووووووووووووووووووووووووووووس
مجید جعفری هرستانی گفت
با سلام ، لینک شما را در وبلاگ گذاشتم
پژمان گفت
سلام
لازم نبود عشق رو جدا بنويسی.
نوشتن فکر رو خالی و آروم ميکنه، اگه ميخوای وبلاگ نداشته باشی نداشته باش ولی کمش يه جا واسه خودت بنويس. بهتره!
اينکه ديگران از بدبختی هاشون نميگن دليل بر خوشبخت بودنشون نيست.
hamlet گفت
تو جدی جدی رفتی؟….. کوتاه بیا حالا…. حامد!!….. بیا دیگه!
حاج پسر گفت
سلام
کجایی بابا تو حامد ؟
بالاخره پیدات کردم
خوبی ؟
شاهد گفت
چطوری حامد!؟من بالاخره از شهر شما رفتم.بدون اینکه تو این 16 ماه یه دف دیده باشمت.به هر حال!
اگه بشناسی میدونی قبلنا وضعیت من چطوری بود.اما حالا خدا رو شکر .به پیشنهاد علی دوست مشترکمون فکر کن.خدا رو چه دیدی ؟شاید اونجا دوباره همدیگه رو دیدیم!
ESHAAREH گفت
کجا اون دنیا؟